سیاه چاله های یک روح

استفراغ های روحی.روایت پریود های مغزی.جراحی سرپایی پولیپ های روح با درد و خونریزی!

Name:

مستاجر قدیم پرشین بلاگ.پلک آئینه . همیشه کولی وار همیشه

Tuesday, August 21, 2007

هلاهل


جایت خالی نیستی
در دلم
بویت را کم می آورم...
و بودنی از فرط رنگ
که بی رنگی ام را
بی تمسخر
حل می کند در خود
و خود و خویش..در حل آ حل...هلاهل..
ماییم...سرخ رنگ
در سرازیر شبنم شب های تا به صبح

Tuesday, August 14, 2007

رودها..موج ها..

از گروه برگشتم. سیستم را روشن کردم و نشستم جلوش.خیره به یک عکس.صاحب عکس اس ام اس داد که مستند4 خوبه"رودها و موج ها " بود. قسمت به قسمتشو زندگی کردم انگار. گوشه به گوشه اش ، وقتی مرد ، با تکه های چوب چیزی می ساخت و فکر می کنم فقط خودش عمق موضوعشو درک می کرد ، چیزی شبیه خورشیدی که توی تارعنکبوت گیر افتاده و با نسیم ملایمی همه چوبها فرو ریختند و او فقط دستی به صورتش کشید.لمس اینکه : من هنوز هستم؟
منو یاد خودت انداخت دوست من.
به همسرش گفت میرم به درختا سر بزنم ..ولی کاسه ای برداشت و گل های وحشی زرد چید .از هر نقطه ای فقط چندتا. ولی به آدمها سر زد.کمی. و کمی هم گفت ازاونهاو از پیرزنی که دیگر
نبود و باز روی صخره ها بود
با خلق آثاری از خودش و نمی دانستم اول که از اوست یا از خود طبیعت..تا این حد حقیقی و گول زننده
وقتی روی زمین دراز کشید تا باران آمد و اثرش روی زمین به جا ماند..بیشتر یادت افتادم

و اینکه چقدر به ناپایدار بودن هر اثرش انگار بی اعتنا بود. و از حل شدنشان در رود یا باد یا زمین ، لذت می برد. و لذت می بردم. و هزاربار می خواستم آنجا بودیم.و آنجا بودیم.
و زیبا تر از همه دستهای مردهنرمند بود : زخمی ، سیاه و زمخت...و خود مرد که در طبیعت استحاله پیدا می کرد . با برگهایی که روی موجها تاب می خورد و رد می شد.مرد رد می شد. در گلوله های قرمز از سنگ آهن –که برای هرکدامشان هم فلسفه خاص خودش را داشت – میان رودخانه پرت می کرد. پرت می شد خون خودش انگار در آب روان می شکست موج می خورد و می رفت. مرد می رفت.
و ما آنجا بودیم.

Saturday, August 11, 2007

چقدر اینجا کره زمینه!



درست در زمانی که انتظار یا اشتیاق داشتن کسی را کنارم دارم به همان اندازه یا حتی یک کم بیشتر می خواهم نباشد!
جریان این کشف دوباره از دهن لقی بابا شروع شد. هیچوقت نتونستم بهش اعتماد کنم اما بازم اعتماد کردم و قضیه گروه درمانی و دارو و جلسات درمانی انفرادی رو بهش گفتم. فکر کنم وسط بغضی بود که داشت بیرون می زد و تقریبا التماس می کردم دست از سرم بردارند. و باز گفتم من یک زن 31 ساله ام و
بابا بازم گفت تا 100 سالگی ات هم بچه منی و من بازم توو دلم گفتم: امیدوارم تا 69 سال دیگه نخوای عمر کنی!
با اینکه دوستش دارم!
آره. این شد که خواهرم پاشد اومد تهران که مثلا دلش خیلی برای من تنگ شده و اینا و درواقع می خواست حال و هوای منو عوض کنه.که نتونست. نتیجه اینکه باید می رفتم روی تشت کنار حموم سیگار ناشتامو می کشیدم چون اونم مثل من ناراحتی تنفسی داره از بچگی.دست مامان و بابا درد نکنه!
طفلی خیلی صبوری کرد با خمیازه های پشت سرهم من وبی رمقی که کنده نمی شد از تنم.خوشحال هم بودم از دیگه تنها نهار نخوردن و چای جلوم گذاشتن و اینا اما اون درست وسط "لطفا به من شلیک کنید" رسیده بود.فصل اول را خوب پیش رفته بودم ولی گله های عروس از خواهر شوهر و غیره و غیره نمیذاشت خودکار نوی ژلاتینیمو راه بندازم. خودمم عین ژلاتین وا میرفتم میون قربونت برم های پشت تلفن با شوهرش!
همون وقتا بود یا یه روز عصر که طبق معمول خودمو به خواب زدم تا اونم بخوابه و بلند شدم رفتم روی تشت زرد رنگ یه سیگار بزنم و حاضر بودم همونجا یه نسکافه تلخ هم بخورم که از این فکر خودم چقدر خجالت کشیدم:دلم می خواست خواهرم همین الان چمدونشو ببنده وبره. با اینکه همه وجودم می خواست پیشم بمونه.
با اینکه خیلی دوستش دارم!
وقتی از فرودگاه برمی گشتم تا خود ونک خواب بودم.رفت.با چه شور و اشتیاقی هم رفت. شوهرش پشت شیشه های لکه دار این پا و اون پا می کرد تا سایه اش با مانتوی سیاه و شال ..یادم نیست چه رنگی..دست تکون بده.

و من 3 روز از خونه بیرون نرفتم و هر ساعتی از شبانه روز که زنگ زدند خواب بودم!
بین ساعت های بیداری که 6-7 ساعت بیشتر نمیشه ، توی تختم وول می خوردم. امروز.هرچی زور زدم طرح دیشبم یادم نیومد.شاید چون از دیروز ساعت 4 چیزی نخورده بودم و الان ساعت چند بود؟ 9 شب! " آخ که هنوز چقدر خوابم میاد از همه این دنیا" اگه این دنیا اون دنیا نباشه.
بعد ریسه بافی م شروع شد از اون کشف... که بودن همه آدما برای من ، به اندازه نبودنشون با اینکه علی السویه نیست ولی وقتی هستند...وقتی خیلی هستند...می خوام برن.چون خودم دیگه نمی تونم برم.گذشت از دختر 8 ساله که کیف مدرسه شو خالی کرد به جز چند تا کتاب..که یکیش "مادر" بود و داستانهای نیمه کاره و دیگه یادم نیست چی و چی...ساعتها کنار خرابه پشت خونه نشست تا عصر شد و گریه هاش تموم شد و برگشت خونه.
مامان آرامبخش خورده بودو خواب .
و از همه رفتن ها...و نیومدن ها...و حالا..دلم دیگه برای هیچکسی تنگ نمیشه. حتی مامان.


Friday, August 10, 2007

بی همه... بی همهمه

تنهاست انسان معاصر.تنهاست.و از کجاست اینهمه؟

از اینجا نیست که تضاد مفهومی شدید فردی با دنیای بیرون از خود خویشتن ، گرفته از افراد و افکار و اشیاء و ..و...و... باعث
گسستگی همه از هم و مرزهای نامرئی خاردار است؟

و به دنبال آن ، ضعف در بیان احساسات و افکار واقعی ، به انزوایی که مثل جذام همه گیر و موریانه وار می جود و ریز ریز می
......کند و تو فقط صدای کشیده شدن ناخن هایی را روی دیواره روحت می شنوی و به دندان کشیدن تکه پاره های باقی مانده از

Tuesday, October 17, 2006

ابر

وقتی ازم می پرسن که تو واقعا هستی یا نه؟ خودمم گاهی شک برم می داره. مخصوصا وقتی سراپا سفید می پوشی.خم میشی بند کفشهای آدیداس سفیدتو ببندی، کفشهای : دیگه باید برم. سرتو بالا میگیری و همه چی رو می خونی از من.اخم می کنی.
اصلا قرار نمی زاری که کی زنگ می زنی یا کی می بینمت دوباره. 1 ماه دیگه؟ 1 سال دیگه؟ و سایه ات زود تر از باور رفتنت گم میشه .
ابر هستی...یک ابر. ابری که هیچوقت تیره نمیشه در طی این سالها..و ابر، ابر میاد و ابر میره.
وقتی سراپا سفید می پوشی...

Thursday, October 12, 2006

دگردیسی های دردناک

برای بار سوم وبلاگ عوض کردم. حالا این چه مرضی یه که من هی وبلاگ بزنم هی رک و راست حرفمو بزنم و یکی پیدا بشه ایراد بگیره و تو حاضر به سانسور نباشی و دیگه اونجا هم برات اینقدر امن نباشه که هرچی می خوای بنویسی و باز مجبور بشم به خاطر تسلیم توضیحات اضافه نشدن یه وبلاگ دیگه بزنی
شیطونه میگه بزنم همشو جمع کنم و فقط همنیجا بنویسم
اما نه
الان عصبانیم.
خسته شدم از دگردیسی های اجباری
باباولم کنین دیگه