از گروه برگشتم. سیستم را روشن کردم و نشستم جلوش.خیره به یک عکس.صاحب عکس اس ام اس داد که مستند4 خوبه"رودها و موج ها " بود. قسمت به قسمتشو زندگی کردم انگار. گوشه به گوشه اش ، وقتی مرد ، با تکه های چوب چیزی می ساخت و فکر می کنم فقط خودش عمق موضوعشو درک می کرد ، چیزی شبیه خورشیدی که توی تارعنکبوت گیر افتاده و با نسیم ملایمی همه چوبها فرو ریختند و او فقط دستی به صورتش کشید.لمس اینکه : من هنوز هستم؟
منو یاد خودت انداخت دوست من.
به همسرش گفت میرم به درختا سر بزنم ..ولی کاسه ای برداشت و گل های وحشی زرد چید .از هر نقطه ای فقط چندتا. ولی به آدمها سر زد.کمی. و کمی هم گفت ازاونهاو از پیرزنی که دیگر
نبود و باز روی صخره ها بود
با خلق آثاری از خودش و نمی دانستم اول که از اوست یا از خود طبیعت..تا این حد حقیقی و گول زننده
وقتی روی زمین دراز کشید تا باران آمد و اثرش روی زمین به جا ماند..بیشتر یادت افتادم
و اینکه چقدر به ناپایدار بودن هر اثرش انگار بی اعتنا بود. و از حل شدنشان در رود یا باد یا زمین ، لذت می برد. و لذت می بردم. و هزاربار می خواستم آنجا بودیم.و آنجا بودیم.
و زیبا تر از همه دستهای مردهنرمند بود : زخمی ، سیاه و زمخت...و خود مرد که در طبیعت استحاله پیدا می کرد . با برگهایی که روی موجها تاب می خورد و رد می شد.مرد رد می شد. در گلوله های قرمز از سنگ آهن –که برای هرکدامشان هم فلسفه خاص خودش را داشت – میان رودخانه پرت می کرد. پرت می شد خون خودش انگار در آب روان می شکست موج می خورد و می رفت. مرد می رفت.
و ما آنجا بودیم.